تبليغاتX
لیلاترین لیلا
.....و در آغاز فقط یک کلمه بود و آن کلمه خدا بود
بوسه زد باد بهاری به لب سبزه به ناز

گفت در گوش شقایق گل نسرین صد ناز

بلبل از شاخه ی گل داد به عشاق پیام

که درآیید به میخانه ی عشاق نواز

امام خمینی (ره)

 

+  88/01/01  ... لیلا  | 

از این دفتر که عبور کنی

وحشی می زنی به دشت

و خاطره ها

مدام می شوند

                      روی دلت

باد دلت را می لرزاند

هو    هو    هو

اما

بایست

      نگرد

            نرو

چنگ بزن به دلت

که:

 " این تو را بس باشد

 کاشنای رنجت ٬ نه همه کس باشد "

                                                               " رضا قیصری "

+  87/12/12  ... لیلا  | 

سر نی

       یک دست جام باده و یک دست زلف یار      رقصــی چنین میانه ی میــــدانم آرزوســت 

         

با پله پله تا ملاقات خدا ٬ پله پله به مکاشفه خراباتی یی می روم که شوریدگیش آرامش ٬سماعش رقص عشق ٬فنایش هست و عرفانش " و من یرجو القا‌ء ربه " را برایم تداعی می کند.

می خواهم با او نرد عشقی را ببازم تا بیابم آنچه یافت می نشود او را در او.

امید که در این قحط گاه دوستی و یاری٬ باشد خزایی هایی که بود و هستشان انگیزه بود و هستم باشند در این راه.

                                                                                                                           

+  87/11/11  ... لیلا  | 

می خوانم :

رندان تشنـــــه لــب را آبی نمی دهــــــد کس        گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمنـــــدش ای دل مپیــــــچ کانجا        سـرها بریده بینی بی جرم بی جنـایت

چشمت به غمزه مارا خون خوردومی پسندی        جانـــــا روا نبـــاشد خون ریز را حمــایت

 

به یاد تو می افتم ...ای لب تشنه تر از کویر ! هنوز هیچ کس مثل تو نتوانسته عشق را معنا کند.   عشق در آن ظهر تاریک٬ کودک شش ماهه ای بود که تو بر دست گرفتی . عشق جوان هجده ساله ای بود که ناگهان صدها گل از بدنش رویید. عشق دستهای مهربان برادرت بود که خونین و عطشان در ساحل فرات افتاد. عشق خیمه های سبز بود که سوخت...عشق...عشق...عشق.

ای سرخ ترین معنای فلق! تا تو هستی من از عشق چه می توانم بگویم....؟؟!!!

و باز می خوانم :

در این شب سیــاهم گم گشـت راه مقصـــود       از گوشــه ای برون آ ای کوکـب هــدایت

از هـر طرف که رفتـــم جز وحشتــــم نیفــــزود      زنهـــار از این بیابان وین راه بی نهـــایت

عشقت رسد به فریاد...

                              عشقت رسد به فریاد...

                                                                     می گریم....

+  87/10/10  ... لیلا  | 

آنجا

یکی تار می زد

یکی می شنید

یکی خسته بود و

یکی به خواب

این ناگهانی حیرت چه بود

که مرا به جرم جست و جوی تو

از ملکوت

به وهم بی پایان زندگی آورده اند ؟

 

انگار فاصله خوشی و ناخوشی از گذر ثانیه ای هم کوتاه تر است.انگار خوشی ٬ چشمان بازی است که تا وقتی بازند خوشی نیز هست . و ناخوشی مژه های سیاهی ست که روی هم می افتد و چشمانت را به عزای خوشی سوگوار می کنند....دیروز چه زیبا بود احساس آبی شور و شوریدگی ...و امشب چه پرم از حس ناب آوارگی....آه! مادر.....کاش می فهمیدی مرا......!!!!!

 

+  87/09/09  ... لیلا  | 

 

دارد باران می آید

باران دارد به خاطر سنگ مزار من

و عریانی گریه های تو می بارد

مگر همین دقیقه نزدیک به دوری از امروز ما نبود

که ما با هم از بارش بد مجال گریه سخن گفتیم

پس چرا نیامدی ؟

پس چرا باران آمد و تو نیامدی !؟

انگار همین شب رفته از پیش ما بودی

که ناگهان زنی در قاب خیس دریچه آوازت داد :

سفر بخیر !

سفر بخیر مسافر غمگین پاییز پنجاه و هشت....!!!

  " سید علی صالحی "

 

+  87/08/08  ... لیلا  | 

کار جنون ما به تماشا کشیده است...

می خواهم دلم را برایت بنویسم...روبرویت نشسته ام٬ نه٬این تو نیستی...دریایی است مغرور. با دریا عشق بازی می کنم٬ با نای نی و زخمه ساز. با سوز آوازی که چنگ بر دل ریش می زند...

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم        نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

سفر چشمانت را آغاز می کنم ای خوبتر از لیلی...این چه سری است خدای من؟ چه سری است؟؟؟

سفر به تو٬ سفر به سوی تو . سفر به مکاشفه عشق. سفر به عشق آنانی که تو را شناختند.

من تو را در شوریدگی شعر مولانا دیدم٬ من تو را در عاشقانه  آرام نادر ابراهیمی یافتم٬ من تو را در عقاید بزرگ ارنستو چه گوئه وارا کشف کردم٬زمانیکه گفت " تنها روشنایی باید دیده شود". من در کنار تو٬دست در بازوی تو به ضیافت افلاطون رفتم و گفتم خدایم عشق است و او برایم گفت خدایت عشق نیست...چیزی بالاتر از عشق است. من تو را در کاشیهای زیبای اصفهان ٬در جنگلهای سرسبز شمال٬ در خشت های مسجد جامع سمنان احساس کردم. من با تو به تو رسیدم.

مهربان من!....من تو را در جاده سانتیاگوی پائولو کوئیلو ملاقات کردم. من در جاده سانتیاگو به اشراق رسیدم.

زهیر من!...من با تو پیمانهای جنون آمیز بستم...و شکستم...از عشق نهراسیدم...و شکستم...و تو به من یاد دادی که باید از دست می دادم تا بفهمم که طعم بازیافته ها شیرین ترین عسلی است که می توان چشید.من با تو به سفر عشق رفتم.

تو همیشه با من بودی و من نیز گاهی بی تو ...گاهی ؟؟!!

تو به من گفتی که در زندگی لحظاتی هستند که فقط باید انتظار کشید..صبور بود.

من ایزدی ترین لحظه هستی ام را کشف کردم...لحظه ای که چشم در چشم دریا برایت گریستم٬لحظه ای که آن همه شور گریه گره خورده بود بر تنم.

من برای جبران خلیل جبران گریستم زمانی که خاطره " آن شب بعد از رفتن تو ٬ادامه شب را به خاطر تو گریستم" را سرود.من با او به درک عشق رسیدم.

ای منظور نظرم!...با تو به کجا رسیدم؟؟ پایان سفر...قبله عشق...آسمان هشتم...حرم رضا(ع)...تو را آنجا هم دیدم.نزدیکتر از همیشه٬حتی نزدیکتر از رگ گردن.

وقت رفتن است٬وقت سخت و سرد.رفتن...آه خدایا...رفتن.

می دانم هنوز هفت آسمان فاصله دارم تا خونبهایم شوی٬می دانم هنوز هفت دریا مانده تا عاشقم شوی. ولی می خواهم به باور گفته عراقی برسم.می خواهم مرا عاشق کنی٬می خواهم تو را طلب کنم و بیابم و بشناسم و دوست بدارم و عشق بورزم و بمیرم و خونبهایم تو باشی...

زیبای من!...می خواهم همصدا با پابلو نرودا برایت بگویم:

در عصرهایی که در آن

چشمان تو به سوی چشمان من سفر نکنند

چشم به راه تو دارم...

                                                                        لیلا...

+  87/06/10  ... لیلا  | 

ای دل قرار تو چه شد...؟؟؟

ثانیه های فریاد...دقیقه های قهر...ساعت های دعا...روزهای گریه...خدایم چه وقت آرامم می کنی؟؟؟

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم ، نعره مزن ، جامه مدر ، هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر ، هیچ مگو

نه می فهمم ، نه درک می کنم . بیقرارم...بیقرارم...بیقرارم خدای من.

دیروز دوستم با آرامشی عجیب ولی پر از عصبانیت به من گفت : لیلا تو درک می کنی ولی قبول نمی کنی.

باید قبول کنم؟ تو بگو باید قبول کنم؟؟؟

این روزها وقتی احساست می کنم دیگر حرفی برایت ندارم...جز چشمی پر از اشک و بغضی در گلو...دل من که اتفاقی نبود...بود؟؟؟

آه...خدایم...خدایم...خدایم...کاش می فهمیدمت...کاش می گفتمت...کاش می گفتمت...می ترسم...

گر جان عاشق دم زند آتش بر این عالم زند

واین عالم بی اصل را چون ذره ها برهم زند

جان عاشق.....

پناه چشمهای خسته ام باش خدای خوب من

                                                                             لیلای...

+  87/01/24  ... لیلا  | 

 

 

    دلم از دست خدا دلگیر است......

                    

         

   

 

+  86/11/18  ... لیلا  | 

 

 

 

خدایم! به چه نام بخوانم تو را

دلم تنگ است...

 

 

 

 

+  86/09/10  ... لیلا  | 

 


Design : LearningBet